النا جوونالنا جوون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

النا عشق مامان و بابا

بدون عنوان

سلام الی جونم امروز که دارم این مطالبو می نویسم 10 تیر 1392.من قبلا یه دفتر داشتم که روز به روز در مورد شما یاداشت برمیداشتم اما درست کردن وبلاگو از دوست خوبم مامان ملینا جوون یاد گرفتم و بعدش تصمیم گرفتم که منم واسه شما یه وبلاگ درست کنم که بزرگ شدی بخونی و لذت ببری . یه قلب از طرف مامان یکی از طرف پدر گل من،عشق من،نفس من،زندگی من،قربون اون چشمای معصومت بشم،نمی دونی وجودت چقدر واسه زندگیمون پر برکت بود از اولش قدمت خیر بود.  شما 41 هفته ای بدنیا اومدی یعنی دکتر واسه 12 اسفند نوبت داده بود در حالی که بدنیا نیومدی تا اینکه 19 اسفند دکتر گفت که باید فردا بستری بشی که به زور بدنیا بیاریمش که خودت یواش یواش تصمیمت...
13 تير 1392

بدون عنوان

نی نی نازم،28 اردیبهشت سال 1392 روز خیلی بدی بود بعد چند روز تاخیر واکسن 2 ماهگیتو زدیم اونقدر گریه کردی که نگو. پدر و آبا رو به گریه انداختی و ممانی واسه اولین بار تونست خودشو کنترل کنه و به شرایط مسلط بشه. و بابا یی با یه ترفند تونست هم تبتو پایین بیاره و هم دردتو کم کنه اما بازم همش بغل من بودی و به من می چسبیدی.   گلم اینجا بود که دیدم صورتت خیس شد توی چشم چپت برای اولین بار اشک اومده بود اما چشم راستت هنوز خشک بود یه لحظه ترس تمام بدنمو فرا گرفت اما کمی بعد که باز هم از فرط درد گریه می کردی چشم راستتم پر از اشک شد و برای اولین بار از دیدن اشکات خوشحال شدم   زیبای من،من و پدر عاشقتیم   ...
12 تير 1392

بدون عنوان

قشنگ مامان،صبحها وقتی از خواب پا می شی و  یه لبخند شیرین نثارمون می کنی قند توی دل منو بابایی آب میشه وقتی احساسات بابایی رو نسبت به شما می بینم همش از خودم می پرستم ما چه کار خوبی کرده بودی که خدا شما که بهترین و زیباترین نعمتش هستی رو بما داد که وجودت اینهمه زندگیمونو از قبل گرمتر و لذت بخشتر کرده             ...
12 تير 1392

بدون عنوان

الی جونم عکسای اینجا مربوط به اردبیل و سرعینه که وقتی هفته 13 بودی با خانواده خاله جوون لیلا و سهیلا رفتیم اونجا خیلی خوش گذشت             ...
11 تير 1392