النا جوونالنا جوون، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

النا عشق مامان و بابا

بازی با روروک

  بازی با روروک   النا خانم دو هفته ای هست بجای اونکه سوار روروکش بشه   بهش آویزون می شه           اینجا هم النا خانم داره با مامانی بازی بازی می کنه و دندونای    قشنگشو با یه لبخند زیبا نشون می ده                       ...
24 آذر 1392

اولین برف در زندگی النا جوون

     گل زیبای زندگی ما   بلاخره اولین برف توی فصل پاییز بارید و النا زیباترین تجربشو   کسب کرد هوا سرد بود اما مامانی واسه اینکه بتونی برفو   توی دستات لمس کنی واست شال و کلاه کرد و رفتیم حیاط   هر چند که اولش از برف ترسیدی فکر می کردی که برف داغه   من کلی راجع به برف واست صحبت کردم اما النا خانم   نمی خواست قبول کنه که برفو لمس کنه وقتی خواستم   برفو بذارم توی دستات گریه کردی و خودتو چسبوندی به مامانی .   منم اسرار نکردم چون بلاخره یه روزی می رسه که عاشق    این خلقت خدا و زیبایی هاش می شی     &nb...
24 آذر 1392

مامانم کجاست؟

  چند شب پیش یه اتفاق با مزه ای افتاد که تعریفش خالی از لطف نیست   گل زیبای زندگی ما:چند وقتیه که گهوارت کوچیک شده و چون    تختت توی اتاق خواب مامان و بابا جا نمی شه تا یه تصمیم    اساسی گرفته بشه پیش ما لالا می کنی بگذریم از شوت هایی    که شبا توی خواب می زنی و یه هو بیدارمون می کنی   داستان از این قراره که النا خانم طبق معمول هر شب،   وسط شب گرسنه شده بودی و چون مامانی خوابش برده بود   شروع کردی نق زدن همیشه بابایی می رفت و واست شیر   درست می کرد اما امشب خیلی خسته بود و تا پیشنهاد دادم    که من می رم شیر درست ک...
14 آذر 1392

استارت برای راه رفتن

  الان 3-4 هفته اس که النا خانم به هر چیزی آویزون میشه تا   کم کم استارت راه رفتنو بزنه یعنی کافیه یه لحظه جلوش   وایسی دیدی یه خانم کوچولو دستشو از شلوارت گرفت و   سه سوت بلند شد.   البته همین خانم خوشگله دیگه الان تقریبا 2 ماه است که   راحت میشینه بدون اینکه بیوفته و راحت از حالت نشسته   به حالت چهار دستو پا می ره   دیگه توی خونه ما آرامش معنی نداره چون همش باید   یکی دونبال این خانم بیوفته که ببینه کجا می ره عشق النا جوون   بازی با در اتاقا و رفتن به آشپزخونست .   گلم اونقدر باز و بسته کردن در اتاقا رو دوست داری که ...
14 آذر 1392

اطلاعیه

  اطلاعیه                             اطلاعیه   یک عدد پستانک صورتی با دسته سفید گم شده است از   یابنده تقاضا می شود در صورت مشاهده آن،با شماره   تلفن -------------------- تماس گرفته و خانواده ای را از شب    نخوابی نجات دهد و هم مژدگانی دریافت نماید      داستان از این قراره که من با آبا جوون و النا خانم رفتیم آزمایشاه   که آبا ازمایش چربی و قند بده همین که رفتیم داخل اتاق که از    آبا خون بگیر...
13 آذر 1392

النا داره 6 دندون

  یادتونه یه روزی گفتم:   النا داره یه دندون      قند می ریزه از قندون   حالا حامل یه خبر مهم هستم و باید بگم که:   النا داره 6 دندون       قند می ریزه از قندون   موضوع از این قراره که النا یکی دو هفتس که شبا از خواب    با گریه بیدار می شد و منم فکر می کردم که سرما خورده   اما چند روز پیش یه هو متوجه شدم که لثه اش باز سفید   شده گفتم:واویلا نکنه باز دهنش آفت زده باشه   به هر زوری که بود به لثش دست زدم و دیدم که اینا آفت   نیستن اینا مرواریدن توی دهان دختر نازم اونم هم زمان ...
7 آذر 1392

سفرنامه تاسوعا و عاشورا

      نور زندگی من:همونطور که می دونی واسه تاسوعا و   عاشورا رفتیم سنقر تا بتونیم توی مراسم نذری دایی اسدالله    شرکت کنیم همه خونه آبا جمع شدیم من خیلی کم شما    رو می دیدم چون همش بغل آیلار جوون و عمو امیر و خاله   جوونات بودی خلاصه به زور پایین می اومدی اونقدر با   خونواده خاله جوون سهیلا عیاق شده بودی که کم کم داشتی    مامانی رو فراموش می کردی و فقط موقع خواب یاد من   می افتادی   الی جونم: اونجا همه فایل مادریتو واسه دومین بار دیدی و   دل همه رو بردی یه لبخندای شیرینی به همه می زدی  ...
5 آذر 1392

یک تجربه

    النا خانم:وقتی رفتیم خونه آبا جوون همش اطرافو نگاه    می کردی چون خونه جدید بود دوست داشتی همه جا    رو ببینی منم بردم کل خونه رو بهت نشون دادم و شما    با کمال میل نگاه می کردی   اونجا برای اولین بار بود که بخاری می دیدی و آتش داخل    اون برات خیلی جذاب بود و همش دوست داشتی بری و   اتش با دستات بگیری منم که همش می گفتم:النا نری جلو جیزه   و میاوردمت عقب   بابایی گفت:برو من مواظبشم   بعد چند دقیقه دیدم داری گریه می کنی   مامانی:چی شد   بابایی:دستش خورد به بخاری   مام...
5 آذر 1392

حموم با بابایی

النای قشنگم:دیشب تاریخ 2/9/92 برای اولین بار با   بابایی رفتی حموم هر دو واسه این تجربه جدید شاد   و مسرور بودین بابایی خیلی می ترسید اما بعد از   حموم ازش پرسیدم:چطور بود   گفت:عالی   منم که از بیرون ساپورتتون می کردم و حوله و   لباساتونو گرم می کردم بعد حموم اونقدر خسته   شده بودی که به من آویزون شده بودی و نق   می زدی منم بردم توی اتاق خواب تا سرتو گذاشتی   روی بالش یه کوچولو با پستونکت بازی کردی و زود    خوابت برد و طبق معمول پا تو بلند کردی و انداختی روی مامانی.   راستی بعضی وقتا که خوابت نمی بره میای روی...
3 آذر 1392

باور نکن

     گل زیبای زندگی من     این شعر رو یه روز بابایی برای من فرستاد و من خیلی از خوندش لذت بردم     و حالا من به شما تقدیمش می کنم و امیدوارم بتونی ازش استفاده کنی     بــاور نکن        آزاد شو از بند خویش،    زنجیر را بــاور نکن اکنون زمان زندگیست،    تاخیر را بــاور نکن حرف از هیاهو کم بزن   از آشتی‌ها دم بزن از دشمنی پرهیز کن،   شمشیر را بــاور نکن خود را ضعیف و کم ندان،    تنها در این عالم ندان تو شاهکار خالقی،   تحقیر را بــاور نکن بر ...
3 آذر 1392